باز هم یه شب از اون شبهایی رسید که خیلی دلمخستهشده بود.
خسته از تردد روزهای خشک وبی روح .تنها دل خوشیم شده بود دیدن رفقا
تو یه حالتی شبیه به افسردگی بودم .باز هم به یا د رادیو افتادم.رادیو ای که منو باا موسیقی بیشتر آـشنا کرد.تا قبل از اینکه رادیو فردا رو باز کنم گوشم فقط به ترانه های داخلی خورده بود.مثل حسام لر نژاد امیر کریمی محمد اصفهانی علیرضا عصار ناصر عبداللهی محمدرضا عیوضی و خیلی ها دیگه. تازه همشون هم از نوع مجاز تلویزیونی بودن.
فکر کنم که رو رادیو فردا بودم.
مهمان داشتن
مهمانشون کسی نبود جز موزیسین برتر ایران " کوروش یغمایی "
یه خانمی عهده دار مصاحبه با کوروش بود.همون اول بحث در مورد تغییرات ظاهری استاد از آخرین مصاحبه تا به اون روز گفت.
نمیدونم چه اتفاقی برام افتاد.ولی با همین توصیف سماعی اون خانم و لحن صحبت کوروش یغمایی یه حس خوبی بهم دست داد.برای همین دستم خود به خود روی دکمه ی ضبط رفت.باز هم همون نوار قدیمی باید خاطرات قبلی رو از روی خودش پاک میکرد تا چیزهای جدیدتری رو تو خودش جا میداد.همیشه بعد از زدن دکمه ی ضبط سکوت میکردم تا صدام رو آهنگایی رو که داشتن ضبط میکردم نره.اینبار بازم سکوت کردم.اما نه به اون دلیل بلکه با پخش ترانه ی "انتظار"دهنم خود به خود قفل شد.تمام وجودم حس شنوایی شده بود.واقعآ لذت میبردم.و اما گل یخ . . . بعد از انتظارپای صحبت به گل یخ رسید.دقیقآ جزئیات صحبتشون رو به یاد ندارم.استاد در مورد خانم آلمانی که گل یخ رو با لحن بخصوص و زیبای خودش خونده بود صحبت کرد.زیبا و جالب بود اما قبلش اورجینالش رو پخش کردن.منظورم گل یخ با صدای خود کوروش که حال و هوام رو بد جوری عوض کرده بود.
بعد از صحبتها و اتمام برنامه ی اون شب شروع کردم به گوش دادن "انتظار" و "گل یخ".چیزی که واسم خیلی عجیبه اینه که گل یخ بر عکس اکثر آهنگها که در دفعات اولی که بهشون گوش میدم جذابترن و کم کم انگیزه ی گوش دادنشون کم میشه اینطور نبود.شاید اون موقع انتظار رو خیلی بیشتر از گل یخ دوست داشتم.ولی با هر بار گوش دادن به گل یخ علاقم به اون بیشتر میشد.
این بود آشنایی من با استاد کوروش یغمایی.
اینم شعریه که خودم از شدت علاقم به کوروش یغمایی گفتم.البته نمیشه اسمشو شعر گذاشت.یه جور بازی با کلماته.اصلآ هم درخور کوروش یغمایی نیست.ولی از زبان حقیرم همین بر میومد
میخوانم از جاودانه ترین ترانه سازآن مرد که عشقش ایرا ن و نغمه اش همه راز
آن مرد خوش صدای جهان بی وفاآن مرد از دیار مهربانی و صلح صفا
ای که نکرده ای آرزوهایم خرابای که میرود با تو زندگیم به مراد
ای که زبان من زمززمه گر ترانه ی توخاموش صدای گله از گرگ گرسنه ی تو
ای که برای من تویی قصه ی ماه و پلنگای که با صدای تو سیب نقره ای شود سرخ رنگ
ای تو پرنده ی مهاجر قصه های منای تو نباشی همچو این کابوسهای من
ای که ترانه ات تفنگ دسته نقره را کند قلافای که گل یخت درون هر شنوده را کند خراب
ای مرد خوش صدا همیشه برای ما بخوانای عشق بیکران همیشه در قلب ما بمان
به امید روزی هستم که در یکی از کنسرتهای استاد حاضر باشم و ایشون رو از نزدیک ببینم.
دوستت دارم سلطان
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 17:16 توسط امين الله جماعتي
|